حكيم زجاجى
936
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
منت گفتم و رفتم اى كامياب * تو دانى و سياره و آفتاب هم امشب ببينى تو برهان به چشم * دلت نرم گردد ز كين و ز خشم بگفت اين و برگشت و آمد به راه * شبانگاه پيدا شد ابرى سياه بباريد از آن ابر برفى شگرف * بماند آن سپه جمله در زير برف سراسيمه شد مردم و چارپاى * نجنبيد سلطان عالم ز جاى بماندند در برف ، خرگاه و رخت * گريزان برفتند از آن برف سخت كرامات آن شيخ باآفرين * به ديده بديد آن شه بىقرين از آنجا كه بد خستهدل گشت باز * چو كبكى كه بگريزد از چنگ باز به ايام ناصر امام جهان * كه از عدل او ظلم بودى نهان صلاح جهانگير سلطان شام * كه يوسف بد آن نامبرده به نام به بيت المقدس روان شد چو باد * بدان بوموبر آتش اندر نهاد به مردى چو فرزند دستان سام * فروبرد دشمن ، برآورد نام به يك ماه بگرفت قدس آن امير * بيامد به شهر اندرون شيرگير وز آنجا سوى عسقلان شد سوار * گرفت آن بروبوم را هاموار زمين فرنگان بسى كرد پست * كمندش به كين مشركان را ببست فرستاد نزديك ناصر خبر * كه كردم جهان جمله زيروزبر گرفتم به اقبال تو قدس من * برون رفت قسيس از آن انجمن چليپا و ناقوسها سوختم * در اين بوموبر آتش افروختم به بخت تو محراب كرديم راست * بهجاى سم خر كلام خداست جهاندار ناصر از آن شاد شد * دلش ز آن سخن راحتآباد شد بفرمود فرزانه مير همام * كه سنگى ببردند نزدش رخام نبشتند بر وى كلام خداى * به خطى به غايت خوش و دلرباى نبشتند بر وى كتيب زبور * چنين تا به آخر ز نزديك و دور همان نام ناصر امام جهان * بر آن سنگ كردند نقش آن مهان دگر نام سلطان كشورگشاى * سرافراز يوسف شه پاكراى كه از پشت ايوب فرزانه بود * يكى نامور مير مردانه بود به بيت المقدس فرستاد سنگ * بر اشتر نهادند ، بستند تنگ